محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1274

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

آوردم . كس فرست تا به تو سپارم . افشين شاد شد و مردى را بفرستاد كه بابك را ديده بود ، و بابك او را نشناخت . و گفت برو و او را بنگر كه بابك هست يا نه . بيامد و نامهء افشين بداد . سهل گفت : اگر او كس بيگانه ببيند از ايدر بيرون شود ، و من از پس وى بيرون نتوانم شدن و ما او را نتوانيم بازداشتن ، خويشتن را بكشد يا بگريزد . و ليكن چون به طعام خوردن بنشيند ، تو جامهء طبّاخان بپوش و كاسهء طعام همى آر تا او را ببينى ، اگر گويد اين كيست ، گويم طبّاخ است از دير باز ، و اگر پرسد تو كيستى ، همچنين گوى . و اين مرد خراسانى بود . چون بابك او را بديد مر سهل را گفت : اين كيست ؟ گفت : اين خراسانى است و طبّاخ است . [ 353 a ] او را گفت : چند سال است تا ايدرى ؟ گفت : دير سال است . پس گفت : ايدر چرا مانده اى ؟ گفت : زن كرده ام و كودكان دارم . بابك گفت : راست مىگويى ، مرد از آن شهر بود كه زن وى بود . چون طعام بخوردند ، اين مرد سوى افشين باز رفت و او را بگفت بابك است . و بابك سهل را گفت : برادر من ايدر مدار ، باشد كه ايدر گمان برند يا كسى بداند و ايدر آيند ، ما هر دو هلاك شويم ، او را به حصارى ديگر فرست تا اگر از ما يكى هلاك شود ، يكى زنده بماند . سهل مر عبد الله را به حصارى ديگر فرستاد سوى دهقانى . پس افشين دو سرهنگ را بفرستاد با هر يكى هزار مرد يكى محمّد بن يوسف و ديگر بوزباره ، و بفرمود كه بشويد و بنگريد تا سهل شما را چه فرمايد ، و فرمان او كنيد و چنان سازيد كه او را زنده سوى من آريد . ايشان بيامدند تا به يك فرسنگى حصار ، و آنجا فرود آمدند و سهل را كس فرستادند . سهل گفت نخواهم كه او را از خانهء خويش به شما سپارم ، باشد كه او را نكشيد و او باز بر ما مسلَّط شود و از من انتقام بكشد به جان و خواسته . و ليكن شما هم آنجا باشيد تا من او را به بهانهء شكار به صحرا آرم به فلان جاى و شما را كس فرستم . يكى سرهنگ با سپاه از يك جانب اندر آيد و سرهنگى ديگر از جانبى ديگر . و ما او را گوييم كه مگر سپاه افشين خبر يافتند و بر ما تاختن كردند ، تا نداند كه من آوردم . ديگر روز سهل بابك را گفت : اى سيّدى ، تو چنين غمگينى و اندر نزديكى ما شكارگاهى است و